فریاد آرام

آرام

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ ساعت 19:22 توسط آرام |



من در این کلبه تنهایی که هر جایش نشانه از توست

با یاد تو ودر انتظار آمدن تو خوشم

تو در آن اوج که هستی خوش باش 

من به عشق دیدارت خوشم

تو به عشق هر که هستی خوش باش

فال عشق

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ ساعت 19:21 توسط آرام |


هر وقت می آیم کنارت وسلام میکنم جوابی نمی شنوم...

 

وقتی دستانم را به رویت می کشم لطافت آن موقع را ندارد ولی

 

آرامشم

 

میدهد...

 

وقتی اشک میریزم دیگر دستانت گونه هایم را لمس نمی کند...

 

وقتی نگاهت میکنم چشمانت به من خیره نمی شود...

 

وقتی به دو زانو کنارت مینشینم وحرف میزنم جوابی نمیشنوم...

 

وقتی به آغوشت میکشم گرمای تنت را حس نمی کنم...

 

 

وقتی زیاد حرف میزنم ودرد دلم را میگویم دستانت گیسوانم را

 

 

نوازش نمی دهد

 

 

 

 

وقتی هنگام رفتن به نیمرخ عکس بالای سرت نگاه میکنم صدایی

 

 

 

نمی شنوم که نرو....

 

 

 

آخر چرا رفتی پدر که سنگ قبرت اینگونه حسرتت را در دلم

 

بگذارد... 

 

 

دلم برات خیلی تنگ شده پدر!!!

 

عکس های جدید عاشقانه و احساسی از لحظات تنهایی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ ساعت 19:27 توسط آرام |


نقدیــــــــــــــــــم به فرشته مرد زندگیمون  پـــــــــــــدر

 

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته

 

میره

 

میفهمی ... پیر شده

 

 

وقتی داره صورتشو اصلاح میکنه و دستش میلرزه

 

میفهمی .... پیر شده

 

 

وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره

 

میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه....

 

و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش

 

به خاطر غصه های تو بود..

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ ساعت 10:35 توسط آرام |


در سوگ پدر 3/ 1/ 1394

 

 

بی‌وجودت ای پدر مهر و وفا از خانه رفت

 

قمری شیدای ما از بام این کاشانه رفت

 

تا که ما شیدای مهر آن پدر گشتیم او

 

دل ز ما برکند و رخ برتافت چون پروانه رفت

 

ای فلک با من اگر مهر و وفا داری چرا

 

مهر تابانم چنین از جمع ما بیگانه رفت

 

شادمان بودیم ما در سایه‌ی مهرش ولی

 

قصه آخر شد سر آمد دور و این افسانه رفت

 

گوییا او با خدای خویش پیمان بسته بود

 

دل برید از ما چنین و بر سر پیمانه رفت

 

ما همه مشتاق دیدار رخش بودیم و او

 

رخ ز ما پوشید و اینسان عاشق و مستانه رفت

 

درشگفتم او چه از حق دید که‌اینسان با شتاب

 

همچو دانایی که بگریزد ز هر میخانه رفت

 

شکر لله چون که عمری با خلوص و خیر بود

 

عاقبت چون سرکشد این باده شکرانه رفت

 

تکیه‌گاه خانه‌ی ما بود اما عاقبت

 

از میان خانه‌ی ما اُستُن حنانه رفت

 

همچنان «سیمرغ» زیر سایه‌ی آن دولتش

 

رنگ و رویی داشتیم آن دولت فرزانه رفت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 10:19 توسط آرام |


دکتر شریعتی چه عاشقانه گفت:

 

من تو را دوست دارم........

 

تو دیگری را..................

 

و دیگری دیگری را............

 

و اینگونه است که همه تنهاییم!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۳ ساعت 19:50 توسط آرام |


از این تکرار ساعتهااز این بیهوده بودنها

 

از این بی تاب ماندنهااز این تردیدها

 

نیرنگهاشکهاخیانتها

 

 

از این رنگین کمان سرد آدمها

 

و از این مرگ باورها و رویاهاپریشانم …

 

دلم پرواز

 

میخواهد !

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۳ ساعت 23:18 توسط آرام |


چشمهایت

کاش می شد در سایه ی مژگانت

 

لحظه ای هر چند کم به تماشای دریای

 

خوشرنگ چشمانت می نشستم 

 

 

آنقدر خسته ام که حاضرم سرم را روی تکه سنگی بگذارم و بخوابم اما به دیوار وجودت که بارها بر سرم آوار شد تکیه ندهم

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 16:14 توسط آرام |


لیلی

سرَم را ساعتی بر دامنت بگذار ، لیلی جان

 

رهایم کُن از این دنیای بد هنجار، لیلی جان

 

 

شکایت دارم از بی مِهریِ نا مَردُمی مَردُم

 

به این دجال بازاران، مرا مسپار، لیلی جان

 

دِلم را باز کُن،غیر از تو اینجا، دل نشینی نیست

 

دلم را زیر و رو، صد بار کُن، صد بار ، لیلی جان

 

تو که دریا دل و عاشق نواز و مهربان هستی

 

مرا چشم انتظارِ دیدنت نگذار، لیلی جان

 

نکردی اعتنایم، ناله ام تا بی کران ها، رفت

 

شُدم مستور در خروار ها آوار، لیلی جان

 

تو، کَی، روزی عنایت می کُنی بر عُزلتِ یاغی

 

محبت کُن، نمانده فرصتِ بسیار، لیلی جان

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 10:55 توسط آرام |


آزار دهنده ترین سکوت، وقتی است

 

که دروغ می گوئی و مخاطبت

 

 

در سکوتی سنگین، فقط نگاه می کند.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت 12:54 توسط آرام |


گلها

غروب شد،

 

 

خورشید رفت،

 

 

آفتابگردان به دنبال خورشید می‌گشت

 

 

ناگهان ستاره چشمك زد

 

 

 آفتابگردان سرش را پایین انداخت،

 

 

گل‌ها هرگز خیانت نمی‌كنند

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت 12:44 توسط آرام |


دلتنگی



اگر دلت گرفت...

 سکوت کن...

این روزها هیچکس معنی دلتنگی را نمیفهمد!!





+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 10:58 توسط آرام |


خدایا

خدایا

خواستم بگویم تنهاییم اما.......


نگاهه خندانت مراشرمگین کردچه کسی بهتر از تو .....


ولی عجیب دلتنگم




+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 10:39 توسط آرام |


تو


مثلِ همیشه برای تو می نویسم

تو

به نیت هر که دوست داری بخوان …




+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 14:31 توسط آرام |


دلم


دلم می خواهد آن قدر برایش کسی باشم

 که دنبال کسی دیگر نباشد...


+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 18:43 توسط آرام |


میرسد


روزی خواهد رســــــــید....


که دیگـــــــــر....



نه صدایم را بشنــــــــوی...


نه نگــــــــاهم را ببنی...



نه وجودم را حس کنـــــــــی....

و میشویی...با اشکت....


سنگ قبر خاک گرفته ی مرا.....



وآن لحظه است...


که معنی تمام حرف های گفته و نگفته ام را میفهمی


ولی....من ...دیگر ...نیستم....






+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 11:5 توسط آرام |


تنهایی


جز "خدا" کيست که دانــد غــم تـنهايي من



تـب دوري ز "تــو" و گــريـه ي پـنـهـــاني من.



جز "تو" آن کيست که حسرت ز دلم پاک کند



مـژده ي صبح شود بـــر شـب تنهایی من.؟





+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 10:50 توسط آرام |




+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 18:0 توسط آرام |


این روزها حرفی برا گفتن جز سکوت ندارم


اما اشک های زیادی برای ریختن دارم




عکس های غمگین

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 17:33 توسط آرام |



+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 17:24 توسط آرام |



+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 17:23 توسط آرام |


سایه


سایه ام،امشب زتنهایی

    

مرا همراه نیست،


گر دراین خلوت بمیرم

   

هیچ کس آگاه نیست،


من در این دنیا به جز

       

   سایه ندارم همدمی،

         

این رفیق نیمه راهم،

        

گاه هست و گاه نیست



+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 10:45 توسط آرام |



دختربچه : دوست دارم …


پسربچه : مثل آدم بزرگا ؟

 

دختربچه : نه !!! راستکی …

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 10:36 توسط آرام |


اشک


وفای اشک را نازم که در


شبهای تنهایی


گشاید بغض هایی راکه پنهان درگلودارم ...






+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 11:9 توسط آرام |


شمع


یک شمع می تواند بدون آنکه خاموش شود


هزاران شمع دیگررا روشن کند


مثل مهربانی که هیچ وقت با تقسیم شدن کم نمی شود


زیباست که ببینی کسی میخندد


و زیباتر اینکه بدانی خودت باعث خنده اش شده ای






+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ ساعت 11:56 توسط آرام |


دلتنگی


دلــتـــنـــگــی پـــــیـــچـــیــده نــــیـــســـت . . . !


یـــــک دل . . . ! یـــــک آســـمــــان


یـــــک بــــغـــض


و آرزو هــــای تــــــرک خـــــورده


بـــــه هــــمــــیــــن ســادگــــی




+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ ساعت 8:6 توسط آرام |


دلتنگ


کـــــــــاش میشد لحظه ها را حبس کرد



در کتاب زندگانی دست کرد


کــــــــــاش در تقدیر آدم دل نبود


عشــــق را در خانه اش منزل نبود


کـــــــاش چشمانم صـــــدایت میزدند


ساز غم هایم برایت میزدند


دل پر از اندوه جان فرسای توست


خوب میدانی دلم هم پای توست



فاصله گر قدرتش را پیش چشمانم کشید



وحشیانه از تنـت روح لطیفت را درید




گوش بسپارد به این نجوای دردآلود من



تو نخواهی رفت از روح و تن و از بود من



نور می خواند تو را سمت خدا


کــــــــاش میشد ابرها را کرد از باران جـــــــدا


گرچه این افسوس ها را رنگ نیست


کــــــــاش میشد گفت  این دل، تنگ نیست. . .




        |http://www.atrebaroon.blogfa.com|رمان عاشقانه مخصوص موبایل قلبی برای تپیدن|http://www.atrebaroon.blogfa.com|


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ ساعت 7:55 توسط آرام |


تنهایی


 هیچ کس با من نیست


مانده ام تا به چه اندیشه کنم


مانده ام در قفس تنهایی


در قفس می خوانم


چه غریبانه شبی است


شب تنهایی من



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ ساعت 17:51 توسط آرام |


دل


هیچ کس متوجه نمی شود


که برخی از افراد چه عذابی را تحمل می کنند



تا آرام و خونسرد به نظر بیایند..


www.elima.mihanblog.com_tanhaee (15).jpg



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ ساعت 11:3 توسط آرام |


نگشودی


بادلي شاد به اميد وصالي كه نديدم


آمدم به سراي تو در خانه نبودي


حلقه بر در زدم واز تو جوابي نشنيدم


بلكه بودي و در خانه به رويم نگشودي


اشك زد حلقه به چشم منو آهم به



به لب آمد


ناگهان بي مهري تو بست به دل راه


اميدم


نا اميدانه زدم تكيه به ديوار ز حسرت


رنج حرمان نكشيدي تا بداني چه كشيدم




عکس غمگین

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ ساعت 23:25 توسط آرام |