فریاد آرام

آرام

نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ساعت 19:22 توسط آرام|


من در این کلبه تنهایی که هر جایش نشانه از توست

با یاد تو ودر انتظار آمدن تو خوشم

تو در آن اوج که هستی خوش باش 

من به عشق دیدارت خوشم

تو به عشق هر که هستی خوش باش

فال عشق

نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ساعت 19:21 توسط آرام|

نقدیــــــــــــــــــم به فرشته مرد زندگیمون  پـــــــــــــدر

 

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته

 

میره

 

میفهمی ... پیر شده

 

 

وقتی داره صورتشو اصلاح میکنه و دستش میلرزه

 

میفهمی .... پیر شده

 

 

وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره

 

میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه....

 

و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش

 

به خاطر غصه های تو بود..

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:35 توسط آرام|

 

 

بی‌وجودت ای پدر مهر و وفا از خانه رفت

 

قمری شیدای ما از بام این کاشانه رفت

 

تا که ما شیدای مهر آن پدر گشتیم او

 

دل ز ما برکند و رخ برتافت چون پروانه رفت

 

ای فلک با من اگر مهر و وفا داری چرا

 

مهر تابانم چنین از جمع ما بیگانه رفت

 

شادمان بودیم ما در سایه‌ی مهرش ولی

 

قصه آخر شد سر آمد دور و این افسانه رفت

 

گوییا او با خدای خویش پیمان بسته بود

 

دل برید از ما چنین و بر سر پیمانه رفت

 

ما همه مشتاق دیدار رخش بودیم و او

 

رخ ز ما پوشید و اینسان عاشق و مستانه رفت

 

درشگفتم او چه از حق دید که‌اینسان با شتاب

 

همچو دانایی که بگریزد ز هر میخانه رفت

 

شکر لله چون که عمری با خلوص و خیر بود

 

عاقبت چون سرکشد این باده شکرانه رفت

 

تکیه‌گاه خانه‌ی ما بود اما عاقبت

 

از میان خانه‌ی ما اُستُن حنانه رفت

 

همچنان «سیمرغ» زیر سایه‌ی آن دولتش

 

رنگ و رویی داشتیم آن دولت فرزانه رفت

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:19 توسط آرام|

دکتر شریعتی چه عاشقانه گفت:

 

من تو را دوست دارم........

 

تو دیگری را..................

 

و دیگری دیگری را............

 

و اینگونه است که همه تنهاییم!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۳ساعت 19:50 توسط آرام|

از این تکرار ساعتهااز این بیهوده بودنها

 

از این بی تاب ماندنهااز این تردیدها

 

نیرنگهاشکهاخیانتها

 

 

از این رنگین کمان سرد آدمها

 

و از این مرگ باورها و رویاهاپریشانم …

 

دلم پرواز

 

میخواهد !

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 23:18 توسط آرام|

کاش می شد در سایه ی مژگانت

 

لحظه ای هر چند کم به تماشای دریای

 

خوشرنگ چشمانت می نشستم 

 

 

آنقدر خسته ام که حاضرم سرم را روی تکه سنگی بگذارم و بخوابم اما به دیوار وجودت که بارها بر سرم آوار شد تکیه ندهم

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۳ساعت 16:14 توسط آرام|

سرَم را ساعتی بر دامنت بگذار ، لیلی جان

 

رهایم کُن از این دنیای بد هنجار، لیلی جان

 

 

شکایت دارم از بی مِهریِ نا مَردُمی مَردُم

 

به این دجال بازاران، مرا مسپار، لیلی جان

 

دِلم را باز کُن،غیر از تو اینجا، دل نشینی نیست

 

دلم را زیر و رو، صد بار کُن، صد بار ، لیلی جان

 

تو که دریا دل و عاشق نواز و مهربان هستی

 

مرا چشم انتظارِ دیدنت نگذار، لیلی جان

 

نکردی اعتنایم، ناله ام تا بی کران ها، رفت

 

شُدم مستور در خروار ها آوار، لیلی جان

 

تو، کَی، روزی عنایت می کُنی بر عُزلتِ یاغی

 

محبت کُن، نمانده فرصتِ بسیار، لیلی جان

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۳ساعت 10:55 توسط آرام|

آزار دهنده ترین سکوت، وقتی است

 

که دروغ می گوئی و مخاطبت

 

 

در سکوتی سنگین، فقط نگاه می کند.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 12:54 توسط آرام|

غروب شد،

 

 

خورشید رفت،

 

 

آفتابگردان به دنبال خورشید می‌گشت

 

 

ناگهان ستاره چشمك زد

 

 

 آفتابگردان سرش را پایین انداخت،

 

 

گل‌ها هرگز خیانت نمی‌كنند

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 12:44 توسط آرام|



اگر دلت گرفت...

 سکوت کن...

این روزها هیچکس معنی دلتنگی را نمیفهمد!!





نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:58 توسط آرام|

خدایا

خواستم بگویم تنهاییم اما.......


نگاهه خندانت مراشرمگین کردچه کسی بهتر از تو .....


ولی عجیب دلتنگم




نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:39 توسط آرام|


مثلِ همیشه برای تو می نویسم

تو

به نیت هر که دوست داری بخوان …




نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 14:31 توسط آرام|


دلم می خواهد آن قدر برایش کسی باشم

 که دنبال کسی دیگر نباشد...


نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:43 توسط آرام|


روزی خواهد رســــــــید....


که دیگـــــــــر....



نه صدایم را بشنــــــــوی...


نه نگــــــــاهم را ببنی...



نه وجودم را حس کنـــــــــی....

و میشویی...با اشکت....


سنگ قبر خاک گرفته ی مرا.....



وآن لحظه است...


که معنی تمام حرف های گفته و نگفته ام را میفهمی


ولی....من ...دیگر ...نیستم....






نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:5 توسط آرام|


جز "خدا" کيست که دانــد غــم تـنهايي من



تـب دوري ز "تــو" و گــريـه ي پـنـهـــاني من.



جز "تو" آن کيست که حسرت ز دلم پاک کند



مـژده ي صبح شود بـــر شـب تنهایی من.؟





نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:50 توسط آرام|



نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:0 توسط آرام|

این روزها حرفی برا گفتن جز سکوت ندارم


اما اشک های زیادی برای ریختن دارم




عکس های غمگین

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 17:33 توسط آرام|


نوشته شده در شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 17:24 توسط آرام|


نوشته شده در شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 17:23 توسط آرام|


سایه ام،امشب زتنهایی

    

مرا همراه نیست،


گر دراین خلوت بمیرم

   

هیچ کس آگاه نیست،


من در این دنیا به جز

       

   سایه ندارم همدمی،

         

این رفیق نیمه راهم،

        

گاه هست و گاه نیست



نوشته شده در جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:45 توسط آرام|


دختربچه : دوست دارم …


پسربچه : مثل آدم بزرگا ؟

 

دختربچه : نه !!! راستکی …

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:36 توسط آرام|


وفای اشک را نازم که در


شبهای تنهایی


گشاید بغض هایی راکه پنهان درگلودارم ...






نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:9 توسط آرام|


یک شمع می تواند بدون آنکه خاموش شود


هزاران شمع دیگررا روشن کند


مثل مهربانی که هیچ وقت با تقسیم شدن کم نمی شود


زیباست که ببینی کسی میخندد


و زیباتر اینکه بدانی خودت باعث خنده اش شده ای






نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ساعت 11:56 توسط آرام|


دلــتـــنـــگــی پـــــیـــچـــیــده نــــیـــســـت . . . !


یـــــک دل . . . ! یـــــک آســـمــــان


یـــــک بــــغـــض


و آرزو هــــای تــــــرک خـــــورده


بـــــه هــــمــــیــــن ســادگــــی




نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ساعت 8:6 توسط آرام|


کـــــــــاش میشد لحظه ها را حبس کرد



در کتاب زندگانی دست کرد


کــــــــــاش در تقدیر آدم دل نبود


عشــــق را در خانه اش منزل نبود


کـــــــاش چشمانم صـــــدایت میزدند


ساز غم هایم برایت میزدند


دل پر از اندوه جان فرسای توست


خوب میدانی دلم هم پای توست



فاصله گر قدرتش را پیش چشمانم کشید



وحشیانه از تنـت روح لطیفت را درید




گوش بسپارد به این نجوای دردآلود من



تو نخواهی رفت از روح و تن و از بود من



نور می خواند تو را سمت خدا


کــــــــاش میشد ابرها را کرد از باران جـــــــدا


گرچه این افسوس ها را رنگ نیست


کــــــــاش میشد گفت  این دل، تنگ نیست. . .




        |http://www.atrebaroon.blogfa.com|رمان عاشقانه مخصوص موبایل قلبی برای تپیدن|http://www.atrebaroon.blogfa.com|


نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ساعت 7:55 توسط آرام|


 هیچ کس با من نیست


مانده ام تا به چه اندیشه کنم


مانده ام در قفس تنهایی


در قفس می خوانم


چه غریبانه شبی است


شب تنهایی من



نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 17:51 توسط آرام|


هیچ کس متوجه نمی شود


که برخی از افراد چه عذابی را تحمل می کنند



تا آرام و خونسرد به نظر بیایند..


www.elima.mihanblog.com_tanhaee (15).jpg



نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 11:3 توسط آرام|


بادلي شاد به اميد وصالي كه نديدم


آمدم به سراي تو در خانه نبودي


حلقه بر در زدم واز تو جوابي نشنيدم


بلكه بودي و در خانه به رويم نگشودي


اشك زد حلقه به چشم منو آهم به



به لب آمد


ناگهان بي مهري تو بست به دل راه


اميدم


نا اميدانه زدم تكيه به ديوار ز حسرت


رنج حرمان نكشيدي تا بداني چه كشيدم




عکس غمگین

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ساعت 23:25 توسط آرام|



حرف هایم....


دلخوری هایم....



دلتنگی هایم....


و وتمام اشک های من بماند برای بعد....



تنها به من بگو ' ' '


با او چگونه میگذرد که با من نمیگذشت؟؟؟


نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۲ساعت 19:8 توسط آرام|


آخرين مطالب
» 
» 
» 
» در سوگ پدر 3/ 1/ 1394
» 
» 
» چشمهایت
» لیلی
» 
» گلها


Design by : Pichak